قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2721
تاريخ الفي ( فارسى )
به ظهور رسد تنبيه ايشان در قلعهء خالنجان به اسهل وجوه متصوّر است ، بهخلاف شاهدز كه متحصّن به او هرچند كمزور و بىاستعداد باشد استيلا بر وى به آسانى ممكن نيست . بنابراين ، سلطان محمّد التماس ايشان را مبذول داشته قبول اين معنى نمود كه به عوض شاهدز قلعهء خالنجان را به ايشان دهد . چون سلطان قبول اين معنى نمود ، باز كس فرستاده التماس نمودند كه تا نوروز ، ايشان را مهلت دهند كه أحمال و أثقال خود را از روى فراغت خاطر به آنجا نقل كنند . و بندگان سلطان بعد از اين ، در باب ايشان سخنان دشمنان استماع ننمايد و هركس كه از آن طايفه نزد سلطان باشد ، عنايت نموده او را اخلاص ساخته پيش ايشان فرستد . و التماس ديگر آنكه تا نوروز هر روز به رسم اقامت از مأكول آنچه ايشان را كفايت كند براى ايشان مىفرستاده باشند . و غرض ايشان از اين مطالبات و مسئولات غير از درنگ كردن و مماطله نمودن ، كه شايد حادثهاى روى نمايد كه سلطان محمّد از سر گرفتن ايشان درگذرد چيزى ديگر نبود . القصّه ، چون سلطان جميع ملتمسات ايشان را به اجابت مقرون داشت ، وزير خود سعد الملك را فرمود كه بعد از اين هر روز از اطعام و ميوه و حلاوى آن مقدارى كه ايشان را كافى باشد مىفرستاده باشند . چون سعد الملك بنابر فرمودهء سلطان هر روز اقامت مىفرستاد ، ايشان اندكى از آن مىخوردند و اكثرش را خشك ساخته ذخيرهء خود مىنهادند . مع هذا فوجى از فدويان خود را به اردوى سلطان مىفرستادند كه از امراى سلطان آن كس را كه در باب اخذ قلعهء شاهدز از ايشان سلطان را ترغيب و تحريض بسيار مىنمودند ، به ضرب خنجر آبدار هلاك سازند . بنابراين ، جمعى از فدويان به اردوى سلطان درآمده يكى از امراى كبار را كه در باب گرفتن و استيصال ايشان مبالغهء تمام داشت ، مجروح ساختند . چون اين خبر ، به سمع سلطان محمّد رسيد ، فرمود كه قلعهء خالنجان را خراب ساختند و ايشان را بار ديگر محاصره نمودند كه به هر نحو كه باشد شاهدز را از دست ايشان انتزاع نمايند . چون اين نوبت كار بر ايشان تنگ گرفتند ، ايشان از روى اضطرار باز التماس نمودند كه چون سلطان قلعهء خالنجان را خراب ساخت ، جماعتى را همراه أثقال و أحمال ما جهت محافظت ايشان حكم فرموده كه بعضى از مردم ما فرود آمده به جانب قلعهء ناظر ، كه در حدود ارجان است متوجّه گردند و بعد از وصول آن جماعت به آن قلعه ، كه در تصرّف آن طايفه بود ، چون خبر وصول ايشان به اين طايفه ، كه در شاهدز ماندهاند برسد ، ايشان نيز متوجّه آن صوب گشته شاهدز را تسليم عمّال و نوّاب سلطان نمايند . سلطان اين نوبت نيز قبول ملتمسات ايشان نموده فرمود كه هركه از ايشان بيرون آيد او را متعرّض نگردند .